علی و مامان

شعر کودک

 

 

 

 

 

یسنا جان دوستت دارم  ....

علی   و یسنا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

یسنا الان هفت ماهشه و علی پنج سالشه...

علی خواهر کوچولوشو خیلی دوست داره ....علی و یسنا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

قلبسال نو مبارک....................لبخند

                                                   

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

بابایی فرشته های مهربون

بگو کی می خوان بیان سراغمون ؟

مگه حرفتون نبود که خوب باشم

تا پیش فرشته ها محبوب باشم

من دیگه دست به گلا نمی زنم

به پیشی ناقلا نمی زنم

من دیگه مرد شدم مثل بابام

نمی گم اینو می خوام اونو می خوام

نیگام بکن رو شلوارم کمربند

دیگه نمی خوام من بخورم خیلی قند

درسته که هنوز قدم کوتاهه

تا برسم به بابا خیلی راهه !

شاید که هم قد بابا نباشم

دلم می خواد مثل بابایی باشم...

اخم نکنم به بچه هام تو خونه

سوار کنم اونارو روی شونه

قصه بگم شعر بخونم براشون

بخندم و بازی کنم باهاشون....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

خواهر عزیزم دوستت دارم....

                              ( علی )

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

اینهم خواهر کوچولوی علی  .........(یسنا)

تولد علی جان پسر عمه علی و یسنا

تولد علی جان پسر عمه علی و یسنا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

                              شهر  بازی

علی نشسته تنها یه گوشه از اتاقش

مامان با ظرف میوه داره می ره سراغش

در می زنه می بینه کسی جواب نمی ده

می گه شاید علی جون خسته بوده خوابیده

باز می کنه یواشی مامانی درب بسته

می بینه علی تنها یه گوشه ای نشسته

مامان می ترسه می گه :علی جونم مریضی؟

چرا نشستی تنها ؟چرا نمی گی چیزی؟

علی میگه نباید حرف بزنم زیادی

گوش می کنم همیشه هر چی که یادم دادی

بزرگ شدم می دونم باید مودب باشم

کثیف نشه اتاقم تازه!مرتب باشم

مامان! اگه بمونم یک پسر مهربون

هر چی شماها می گین گوش کنم از دل و جون

راضی میمونی از من وقتی که بابا اومد

بگی علی یه مرده نبوده بچهء بد؟

مامان می خنده می گه بگو ببینم حالا

چی شده که تو کردی این فکرا و خیالا؟

     .

     .

     .

     .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |

                   مسافرت

 

امروز علی کوچولو خوشحاله و می خنده

داره بابایی جونش ساکشونو می بنده

علی می گه بابایی چقدر ما توی راهیم ؟

چه چیزایی برای تو راهمون می خواهیم؟

زود باش مامان حاضر شو ساکو کجا بذارم؟

دوست ندارم دیر بشه دیگه طاقت ندارم

شاید سه ماهی میشه مامان جونو ندیدم

فقط صداشو گاهی از تلفن شنیدم

برای خاله ها هم دلم شده یه ریزه

مامان ببین لباسم لک نشده تمیزه؟

مامانی -بابا اکبر شاد میشه از دیدنم

دایی نداره طاقت برای بوسیدنم

و....

       .

       .

       .

       .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرضیه رضایی نظرات () |


Design By : Night Skin